
در خانه گرم هر شب از ماه بود شمعی
بیروی چو خورشیدت چون شب گذرد روزم
در عشق که مردم را از پوست برون آرد
از شوق شود پاره هر جامه که بردوزم


تو عاشقِ عشق بی کسی های منی
در هر نفسم ، هم نفسی های منی
گمگشته خیال عاشقی در سر من
چون عطر و شمیمِ اطلسی های منی

سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
تو را روی گلبرگ ها می نویسم
در آغاز ،در انتها می نویسم
در آغاز دفترچه ی مشق هایم
تو را گر چه من بود ما می نویسم
از ته کوچه مرا میبینی
میشناسیم و در می بندی
شاید ای با غم من بیگانه
بر من از پنجره ای می خندی
در دیده ی دل جلوه گرت می بینم
هر لحظه به شکل دگرت میبینم
هربار که بر دیده ی دل میگذری
از بار دگر خوب ترت می بینم

مرا حلوا هوس کردست حلوا
میفکن وعدۀ حلوا به فردا
دل و جانم بدان حلواست پیوست
که هردم می رسد بویش ز بالا


بگو ای یار همراز این چه راز است ؟
دگرگون گشته ای باز این چه راز است؟
دگربار این چه دام است و چه دانه ست؟
که ما را کشتی از ناز، این چه راز است؟


قرار زندگانی آن نگار است
که دل در جست و جویش بی قرار است
مرا سودای او دامن گرفته
که این سودا نه آن سودای پاراست

بگو ای یار همراز این چه راز است ؟
دگرگون گشته ای باز این چه راز است؟
دگربار این چه دام است و چه دانه ست؟
که ما را کشتی از ناز، این چه راز است؟
ببستی چشم یعنی وقت خواب است
نه خوابست آن حریفان را جواب است
تو می دانی که ما چندان نپاییم
ولیکن چشم مستت را شتابست

دو چشم آهوانش شیرگیراست
کزاو برمن روان باران تیر است
به گیسویش ازآن می پیچد این جان
که دل زنجیر زلفش را اسیر است

.: Weblog Themes By Pichak :.